Thursday, July 19, 2007

درود بر کوشندگان و قربانيان راه ازادی

در گوشه ای از کافی نت در غربت ترسان ولرزان نشسته ام .اين بی امنيتی =اين ترس مدت هاست که همراه من است گويی با خونم عجين شده و هر لحظه بيم ان دارم که تنها سرمايه وجودم را نيز از دست بدهم .ولی مايلم قبل از مرگم شاهد در اغوش گرفتن ازادی باشم .برای ما زنان ايرانی واژهای پر ابهام تر از ازادی نيست.انجا که حتی عطر گلها و بنفشه هايش را حتی نميشود به راحتی استشمام نمود تا چه رسد به تنفس در هوای جويبارها و دشتهايش را.ولی به راحتی ميشود غبار خفقان انديشه ها را ديد و حصارهای سر به فلک کشيده را در عمق و جان انسانها رويت کرد .بچه که بودم وقتی از کنار زندان های شهر می گذشتم به فکر فرو می رفتم براستی چه کسانی هم اکنون در ان سوی اين ديوارهای بلند به اسارت گرفته شده اند ؟چرازندان بانها اين چنين مراقبند تا کسی از درون به بيرون نگريزد و يا کسی از بيرون درون را در نيابد.؟افکار کودکانه و پرسش هايی که هر روز وشب ازارم ميداد.عجبا که ميديدم هر روز ظاهر اين زندان ها زيباتر و بر وسعت و تعدادشان افزوده ميشد.دهه اول زندگيم بود که خبر شنيدن يک انقلاب و زيرورو شدن رژيم پادشاهی به رژيم اسلامی را می شنيدم .ديگر از ازان ربان زيبايی که مادرم هر روز صبح بعد از شانه کردن موهايم بر سرم گيره می کرد خبری نبود .ديگر از ان بازيها و جست وخيزهای کودکانه در ميان کوچه ها و قهقه زدن ها خبری نبود همه جا خون بود وقيام .شليک گلوله بود و ديدن سرباز وطن که هم وطن خود را هدف می گرفت .دريغا !!! کاش زاييده اين عصر نبودم.اگر چه تاريخ ايران جز سرسپردگی شاهان به غرب و شرق چيزی ديگر در ندارد ولی ای ای کاش و ای کاش .......شايد هم سالان من شاهد بدترين نوع تحجر وتعصب در تاريخ ايران شدند .تعصب وتحجری که با نوعی رياکاری مذهبی صيقل يافت .و مردم را به نوعی زندگی اطاعت منشانه از حکومت وقناعت پيشه از دين سوق داد .تا سردمداران حکومت با اين ترفند راحت تر به غارت اموال ملی مشغول شوند ومردم عامه را به اميد اخرتی پر ارج تشويق به کناره گيری از زندگی دنيا نمايند .و دريغا که من نيز بودم يکی از همين مردم و بدتر از ان من بودم يکی از جامعه نسوان که نوک پيکان حکومت در هر حال مرا نشانه ميگرفت.از زينت برونی ام که همان لباس پوشيدن من بود تا زينت درونی ام که همان تبلور انديشه و تفکرم بود همه تحت لوای يک برنامه مزين شده به ايدئولوژی اسلامی قرارکرفت و من شدم يک رباط بدون داشتن اختياری حتی در زندگی فردی .ديگر ديدن حصار زندان ازارم نميداد .چرا که همه چيز در اسارت بود يکی در اسارت تن يکی در اسارت فکر ان ديگری در اسارت شکم (فقر)ان يکی در اسارت بندگی وبردگی(اعتياد)ان روزها دخترکی کنجکاو بودم همسايه ما فخرالدين حجازی بود .(اخيرا به رحمت ايزدی پيوست.)گاهی اوقات مرا به کتاب خانه خانه اش راه ميداد .و من در انبوهی از کتاب غوطه ور ميشدم. گنجه های زيبای چوبی مبلمان قديمی کتابهای ........مرا به وجد مياورد.انقدر که متوجه گذشت زمان نمی شدم .ان روز ها با حزب توده وفدائيان خلق اشنا شدم .و واژه های احزاب .سياست .تشکيلات به مغزم راه يافت.بعدها متوجه فعاليت های يکی از پسر خاله هايم شدم نامش مهدی بود.دانشجوی سال اخر برق دانشگاه علم وصنعت تهران بود.اتاق او نيز پر از کتابهايی بود که توجه مرا به خود جلب ميکرد .در ان حياط قديمی وزيبا اتاقش در جايی بود که کسی متوجه ان نميشد .ان چنان زيبا برق کاری و اراسته شده بود که خود حکايت از زيبايی فکر و انديشه و نبوغ و خلاقيت اين جوان را فرياد ميزد.من در انجا با واژه هايی چون سازمان مجاهد خلق مبارزه تشکيلاتی اشنا شدم .ان روزها خاله ام سخت بيمار بود ومادرم هر روز ساعاتی را در کنار او ميگذراند .من نيز اين ساعات را در کتابخانه مهدی بودم .دائما ميگفت با کسی در اين موارد حرفی نزنی .دريغا دريغا .!!!مهدی توسط ايادی رژيم دستگير شد و پس از مدتی به اعدام محکوم گشت. حال کاملا ميدانستم و می فهميدم پشت ان حصارها چه می گذرد

No comments: