هوشنگ اسدي hooasadi@yahoo.fr - دوشنبه 3 اردیبهشت 1386 [2007.04.23]
بازهم مي گريم. اشک ها از جائي دور مي آيد و فرو مي ريزد. قلب خسته ام با نام آزادي مي لرزد ومي گريم. نماينده بازنده فاشيست ها مي گويد آزادي. برنده ها مي گويند آزادي. يکي از چپ است. يکي از راست. دو نماينده از ميان 12 گروه که در شب انتخابات هر کدام نماينده اي دارند، در شبکه هاي اصلي تلويزيون در برابر مردم نشسته اند. يکي از چپ چپ است. نظام سرمايه داري را سرنگون مي خواهد. يکي از راست است. عکس هايش در لباس نازي ها همه جاهست. حتي يک چشمش را مثل هيتلربسته. حالا هر دوچشمش باز است. اولين بازنده اي است که تلويزيون نظرش را مي پرسد. بار اول نام اورا در تظاهرات ميليوني شنيده بودم. هنوز تبعيدي نبودم. هنوز به جرم انديشه اي که سه ماه شکنجه، حکم اعدام، 15 سال زندان که شش سالش را کشيده بودم، بار ديگر تحت تعقيب قرار نگرفته و مجبور به ترک وطنم نشده بودم. آن سال ژان ماري لوپن که به نماينده افکار نازي ها معروف است بدور دوم آمده بود. دموکراسي در خطر بود. صف هاي ميليوني از خيابانها مي گذشت و تنها دوشعار بر پرچم ها مي درخشيد و از دهان ها چون توفاني بر مي خاست
- هرکسي جز قصاب- آزادي آزادي آزادي
رودهاي انساني مي غريد و به ميدان باستيل مي رفت. همانجا که اوين وگوهر دشت وکميته مشترک فرانسه بود وانقلاب فرانسه آن رافرو ريخت. اکنون فرشته آزادي درميداني که بر جاي زندان ساخته اند به افتاب سلام مي کند و تنها چند سنگ از آن زندان مخوف بازمانده که توريست ها رابه ياد شکنجه ها مي اندازد و زندانياني که جان در راه آزادي دادند. آن روز که فردايش به ميهنم بر مي گشتم به درختي تکيه زده بودم و مي گريستم. بهار اصلاحات بود که خيلي زود خزان شد
فرانسه آن روز ژان ماري لوپن رابه خانه فرستاد. کسي دشنامش نداد. کيهاني نبود که مرگش رابجرم انديشه بخواهد. دموکراسي نگهبان او هم بود. درست مثل آنکه مراقب زني است که حزب کمونيست را اداره مي کند. حزبي که روزگاري 25 درصد آرا را داشت وحالايک درصد دارد.نتايج آراء را مي خوانند. صداي زني مي گويد:- دموکراسي. چپ. راست. وسط
در خيابان هاي پاريس غوغا است. زنان مسلمان که روسري به سر دارند و بعضي حتي مقنعه، درکنار دختراني که درگرماي تابستان پيراهن رکابي پوشيده اند، دست مي زنند. پاي مي کوبند. گل هاي سرخ را تکان مي دهند. فرياد مي زنند.- آزادي. آزادي
کسي به جمعيت حمله نمي کند. کسي مرگ بازنده را نمي خواهد. کسي ديگري را غير خودي نمي خواند. اين خانم آرلت نماينده افراطي چپ است که مي گويد به رقيب خود سگولن رويال راي داده است. اين سگولن است که مي آيد. با لبخندي گشاده. ماه ديگر مي تواند رئيس جمهور يکي از بزرگترين کشورهاي جهان باشد. زن فرانسوي مي آيد. مثل هميشه چون بانوئي. با لباس آراسته وپوشيده. داماني کلاسيک و لبخندي ابدي. و من مي گريم. زنان ميهنم رابه ياد مي آورم که گروه گروه به جوخه اعدام سپرده شدند. زن هاي وطن زخمي ام، اکنون که سگولن رويال به احساسات مردم جواب مي دهد در سلولهاي مخوف اسيرند. مي گريم. لحظه اي بر مي گردم وهمسر تبعيداي ام را مي بينم که در گرماي روز روي شاسي هاي کامپيوتر مي کوبد. شک ندارم در دلش مي گريد و مي نويسد:- آزادي...
و با او همه ميهنم مي آيد. زنان و مردان. عاشقان آزادي. زنداني و تبعيدي.انتخابات به دور دوم رفته است. نمايندگان 12 انديشه اجتماعي هنوز دارند حرف مي زنند. دموکراسي. دموکراسي. مردم درخيابان ها مي رقصند. زنان روسري بسر را هم مي بينم. آزادي. آزادي.پليس هم هست. هست و مراقب آزادي است. لباس شخصي ها را نمي شود تشخيص داد. اما حتما مراقب آزادي هستند. نيکولاسرکوزي مي آيد. 30 در صد آرا را آورده است. اول از همه از رقيبش ستايش مي کند. اورا " بانو" مي خواند. نماينده جناح راست فرانسه مي گويد:- هرکس درفرانسه هست، ازهر نژادي و مليتي بايد در رفاه وآزادي زندگي کند. فرانسه مال همه آنهائي است که در فرانسه زندگي مي کنند
مي گريم و قلب خسته ام سخت مي تپد. جناب سرهنگ صديقي که نام مستعار" برادر مهدوي" داشت، در زير زمين اداره اماکن به من و همسرم گفت:- اگر پايتان را به کارهنري و روزنامه نگاري بگذاريد قلم پايتان را خرد مي کنم.گفتيم:- ما سي سال است روزنامه نگاريم. کار ديگر بلد نيستيم. گفت:- اصلا بهتر است از اين کشور برويد. شمااينجا غريبه ايد.فرانسه، برادر مهدوي ندارد. آزادي، برادر مهدوي ندارد. هيچ فرانسوي درکشورش غريبه نيست
فرانسوا بايرو مي آيد. با نزديک 19 درصد آراء انتخابات را باخته است. حرف مي زند. دموکراسي. دموکراسي. مردم درخيابان ها مي رقصند، فرياد مي زنند آزادي و براي دور دوم انتخابات آماده مي شوند.و من تلخ مي گريم. تلخ
و روزي را انتظار مي کشم که در ميهنم گل آزادي شکوفا شود، حتي روزي که من ديگر نباشم
بازهم مي گريم. اشک ها از جائي دور مي آيد و فرو مي ريزد. قلب خسته ام با نام آزادي مي لرزد ومي گريم. نماينده بازنده فاشيست ها مي گويد آزادي. برنده ها مي گويند آزادي. يکي از چپ است. يکي از راست. دو نماينده از ميان 12 گروه که در شب انتخابات هر کدام نماينده اي دارند، در شبکه هاي اصلي تلويزيون در برابر مردم نشسته اند. يکي از چپ چپ است. نظام سرمايه داري را سرنگون مي خواهد. يکي از راست است. عکس هايش در لباس نازي ها همه جاهست. حتي يک چشمش را مثل هيتلربسته. حالا هر دوچشمش باز است. اولين بازنده اي است که تلويزيون نظرش را مي پرسد. بار اول نام اورا در تظاهرات ميليوني شنيده بودم. هنوز تبعيدي نبودم. هنوز به جرم انديشه اي که سه ماه شکنجه، حکم اعدام، 15 سال زندان که شش سالش را کشيده بودم، بار ديگر تحت تعقيب قرار نگرفته و مجبور به ترک وطنم نشده بودم. آن سال ژان ماري لوپن که به نماينده افکار نازي ها معروف است بدور دوم آمده بود. دموکراسي در خطر بود. صف هاي ميليوني از خيابانها مي گذشت و تنها دوشعار بر پرچم ها مي درخشيد و از دهان ها چون توفاني بر مي خاست
- هرکسي جز قصاب- آزادي آزادي آزادي
رودهاي انساني مي غريد و به ميدان باستيل مي رفت. همانجا که اوين وگوهر دشت وکميته مشترک فرانسه بود وانقلاب فرانسه آن رافرو ريخت. اکنون فرشته آزادي درميداني که بر جاي زندان ساخته اند به افتاب سلام مي کند و تنها چند سنگ از آن زندان مخوف بازمانده که توريست ها رابه ياد شکنجه ها مي اندازد و زندانياني که جان در راه آزادي دادند. آن روز که فردايش به ميهنم بر مي گشتم به درختي تکيه زده بودم و مي گريستم. بهار اصلاحات بود که خيلي زود خزان شد
فرانسه آن روز ژان ماري لوپن رابه خانه فرستاد. کسي دشنامش نداد. کيهاني نبود که مرگش رابجرم انديشه بخواهد. دموکراسي نگهبان او هم بود. درست مثل آنکه مراقب زني است که حزب کمونيست را اداره مي کند. حزبي که روزگاري 25 درصد آرا را داشت وحالايک درصد دارد.نتايج آراء را مي خوانند. صداي زني مي گويد:- دموکراسي. چپ. راست. وسط
در خيابان هاي پاريس غوغا است. زنان مسلمان که روسري به سر دارند و بعضي حتي مقنعه، درکنار دختراني که درگرماي تابستان پيراهن رکابي پوشيده اند، دست مي زنند. پاي مي کوبند. گل هاي سرخ را تکان مي دهند. فرياد مي زنند.- آزادي. آزادي
کسي به جمعيت حمله نمي کند. کسي مرگ بازنده را نمي خواهد. کسي ديگري را غير خودي نمي خواند. اين خانم آرلت نماينده افراطي چپ است که مي گويد به رقيب خود سگولن رويال راي داده است. اين سگولن است که مي آيد. با لبخندي گشاده. ماه ديگر مي تواند رئيس جمهور يکي از بزرگترين کشورهاي جهان باشد. زن فرانسوي مي آيد. مثل هميشه چون بانوئي. با لباس آراسته وپوشيده. داماني کلاسيک و لبخندي ابدي. و من مي گريم. زنان ميهنم رابه ياد مي آورم که گروه گروه به جوخه اعدام سپرده شدند. زن هاي وطن زخمي ام، اکنون که سگولن رويال به احساسات مردم جواب مي دهد در سلولهاي مخوف اسيرند. مي گريم. لحظه اي بر مي گردم وهمسر تبعيداي ام را مي بينم که در گرماي روز روي شاسي هاي کامپيوتر مي کوبد. شک ندارم در دلش مي گريد و مي نويسد:- آزادي...
و با او همه ميهنم مي آيد. زنان و مردان. عاشقان آزادي. زنداني و تبعيدي.انتخابات به دور دوم رفته است. نمايندگان 12 انديشه اجتماعي هنوز دارند حرف مي زنند. دموکراسي. دموکراسي. مردم درخيابان ها مي رقصند. زنان روسري بسر را هم مي بينم. آزادي. آزادي.پليس هم هست. هست و مراقب آزادي است. لباس شخصي ها را نمي شود تشخيص داد. اما حتما مراقب آزادي هستند. نيکولاسرکوزي مي آيد. 30 در صد آرا را آورده است. اول از همه از رقيبش ستايش مي کند. اورا " بانو" مي خواند. نماينده جناح راست فرانسه مي گويد:- هرکس درفرانسه هست، ازهر نژادي و مليتي بايد در رفاه وآزادي زندگي کند. فرانسه مال همه آنهائي است که در فرانسه زندگي مي کنند
مي گريم و قلب خسته ام سخت مي تپد. جناب سرهنگ صديقي که نام مستعار" برادر مهدوي" داشت، در زير زمين اداره اماکن به من و همسرم گفت:- اگر پايتان را به کارهنري و روزنامه نگاري بگذاريد قلم پايتان را خرد مي کنم.گفتيم:- ما سي سال است روزنامه نگاريم. کار ديگر بلد نيستيم. گفت:- اصلا بهتر است از اين کشور برويد. شمااينجا غريبه ايد.فرانسه، برادر مهدوي ندارد. آزادي، برادر مهدوي ندارد. هيچ فرانسوي درکشورش غريبه نيست
فرانسوا بايرو مي آيد. با نزديک 19 درصد آراء انتخابات را باخته است. حرف مي زند. دموکراسي. دموکراسي. مردم درخيابان ها مي رقصند، فرياد مي زنند آزادي و براي دور دوم انتخابات آماده مي شوند.و من تلخ مي گريم. تلخ
و روزي را انتظار مي کشم که در ميهنم گل آزادي شکوفا شود، حتي روزي که من ديگر نباشم
No comments:
Post a Comment